مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

950

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> در كتب اخبار مسطور است كه چون أهل بيت پيغمبر به دمشق نزديك شدند ، امّ كلثوم سلام اللَّه عليها به شمر نزديك شد وفرمود : « مرا با تو حاجتي است . » آن خبيث عرض كرد : « چه حاجت دارى ؟ » « فقالت : إذا دخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النظّارة وتقدّم إليهم وقل أن يخرجوا هذه الرّؤوس من بين المحامل وينحّوها عنّا فقد خزينا من كثرة النّظر إلينا ونحن في هذه الحالة » . فرمود : « چون ما را به دمشق درآورديد ، از دروازه‌اى به شهر درآر كه نظارگانش اندك باشند ونيز فرمان كن تا اين سرها را از محمل‌هاى ما دور دارند . چه از كثرت بينندگان به رسوايى درآييم ، در چنين حالت كه بدان اندريم . » لكن شمر شقاوت نهاد برخلاف مسؤول آن حضرت روى نهاد وفرمان داد تا سرها را برفراز نيزه‌ها در ميان محمل‌ها حركت دهند وأهل بيت پيغمبر صلى الله عليه وآله را با آن حالت وآن روزگار در ميان انجمن نظاره رهسپار دارند وبر اين هيأت تا به دروازهء دمشق ببردند . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام ، 2 / 358 - 359 سيّد ابن‌طاوس از امام محمدباقر عليه السلام روايت‌كرده است كه فرمود : پدرم امام زين‌العابدين عليه السلام مىفرمود : چون ما را به نزد يزيد مىبردند ، مرا بر شتر برهنه سوار كرده بودند . مخدرات أهل بيت را هم بر اشترهاى برهنه سوار كرده بودند ودر عقب من بودند . سر بزرگوار پدر عالي مقدارم بر سر نيزه بود ودر پيش‌روى ما مىبردند ونيزه‌داران آن كافران بر دور ما احاطه كرده بودند ، وهريك از ما را كه مىديدند كه آب از ديدهء ما جارى مىشود ، نيزه را بر سر ما مىكوبيدند وبا اين حال ، ما را داخل دمشق كردند . چون داخل آن شهرِ شوم شديم ، ملعونى ندا كرد : « اينها أسيران أهل بيت ملعونند » ، به روايت أول : چون به نزديك دمشق رسيدند ، امّ كلثوم از شمر التماس كرد : « چون ما را داخل شهر مىكنى ، بگو زنان ما را از راهى ببرند كه نظارگى كمتر باشد . يا بگو كه سرها را پيشتر ببرند كه مردم مشغول شوند به نظر كردن به سرها وبه ما نظر بسيار نكنند . » آن ولد الزنا قبول نكرد واز نهايت كفر وعناد حكم كرد كه سرها را در ميان شتران حرم ببرند . مجلسي ، جلاء العيون ، / 728 - 729 دخول سر مقدس به دمشق در روز أول ماه صفر شيخ كفعمى وشيخ بهايى ومحدث كاشاني گفته‌اند : « روز أول صفر سر حسين عليه السلام را به دمشق آوردند وآن روز ، عيد بنى أمية وروز ماتم است . » از آثار الباقية أبو ريحان حكايت شده است كه روز أول صفر سر حسين را به دمشق آوردند ويزيد آن را پيش خود نهاد وبا چوب دستى دندان‌هاى أو را كاوش كرد ومىگفت : « نباشم ز خندف . . . » تا آخر . در مناقب آمده است كه روايتي از مخنف رسيده است كه چون سر حسين را نزد يزيد آوردند ، بوى خوشى از آن تراويد كه بر هر عطرى مىچربيد . سيّد گويد : سر حسين واسيران را كه نزديك دمشق رساندند ، امّ كلثوم به شمر گفت : « من به تو حاجتي دارم . » -